تبليغاتX
هنگامه

هنگامه

ادبی

پاکتها.ریموند کارور

ریموند کارور
پاكت‏ها

ريموند كارور



ترجمه:‌ مصطفي مستور

يكي از روزهاي گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ي اتاق‏ام در هتل مي‏توانم بيش‏تر قسمت‏هاي شهر ميدوسترن(1) را ببينم. مي‏توانم چراغ‏هاي بعضي ساختمان‏ها را كه روشن مي‏شوند، دود غليظي را كه از دودكش‏هاي بلند بالا مي‏روند، ببينم.‏ كاش مجبور نبودم به اين چيزها نگاه كنم.

مي‏خواهم داستاني را براي شما نقل كنم كه سال قبل وقتي توقفي در ساكرامنتو داشتم، پدرم برايم تعريف كرد. مربوط به وقايعي است كه دو سال قبل از آن پدرم را در‏گير كرده بود. آن موقع هنوز او و مادرم از هم طلاق نگرفته بودند.

من كتاب فروش‏ام. نمايندگي يك سازمان معروف توليد كتاب‏هاي درسي را دارم كه دفتر مركزي‏اش در شيكاگو است. محدوده‏ي كاري من ايلينويز، بخش هايي از آيووا و ويسكانسين است. وقتي در اتحاديه‌ي ناشران كتاب غرب كشور در لوس‏آنجلس شركت كرده بودم فرصتي دست داد تا چند ساعتي پدرم را ملاقات كنم. از وقتي از هم طلاق گرفته بودند نديده بودم‏اش، منظورم را كه مي‏فهميد. آدرس‏اش را از توي كيف جيبي‏ام بيرون آوردم و به‌اش تلگراف زدم. صبح روز بعد وسايل‌ام را به شيكاگو فرستادم و سوار هواپيمايي به مقصد ساكرامنتو شدم.

ادامه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:53  توسط علی  | 

شعر.جواد مجابی. سایت سخن

جواد مجابی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن‌چه مي‌خوانيد شعري است از دفتر چاپ‌نشده‌ي «خاطرات ماربي‌يا» كه حاصل آوارگي در اقاليم غربت است. بعد دو تكه از مجموعه تمثيل‌هاي نو را نقل مي‌كنم از كتاب «روايت عور» كه اين هم چاپ نشده و كوششي است در طنز نو و داستانك‌هاي امروزين كه نيم‌نگاهي به سنت تمثيل‌هاي ادبي هزارساله‌مان دارد.

ج.م.

من و « وايداس »

جواد مجابي

هر روز صبح چشم من به تو مي‌افتد

وقتي كه پيش پاي ستبرت غلتي مي‌زنم

آفتاب كم‌رنگ "بارنت" بيدارم كرده

تا بدانم اين روز دير شده، چندشنبه‌ي كدامين سال است.

از زير قطارهاي كندروي جنوب بيرونت كشيدند.

يافتيمت لا به لاي خرت و پرت‌هاي ايستگاه

من و "وايداس"

انباردار تاس طعنه‌زنان:

«اصلا" به كارتون نمياد

بي‌خود اين طرفا اومدين

تير حماله اين تراورسا»

اما وايداس ترا ساخت

همان كه من مي‌خواستم

با چه روزهاي عرق‌ريز و چند بطري ودكا.

رنگ قهوه‌اي جسمت با رگه‌هاي قير و ناخوشي زرد

دوام آورده دست در دست فولاد

زير دود و بخار و گرما و شتاب.

هزاران هزار مسافر از فراز سرت

گذشته‌اند با سرعت

نديده‌اند ترا بر خاك

اما وزن يكايك آن‌ها سينه‌ات را

از رفتار بي‌گذشت

كرده چاك چاك.

چه خيال‌ها نشت كرد در تو چكه چكه با روغن ريزي

عشق‌ها، بيماري‌ها در پوستت رگه دواند با حشرات صحرا

زمستان يخ‌پاره‌ها پايت را سوخت از فلج سرما

اندامت ترك خورد از تابش تند و از كندي شبي كه خنك بايد مي‌شد.

در آن دو خط موازي

كدام‌يك آينده بود، بگو

كه فرقي نمي‌ديدش حافظه‌ي خاك با خط ماضي.

پوست زبرت پيرترك، ترك برداشت

ثانيه به ثانيه

از فصل‌ها، عبورها، بوها، نورها

مي‌خوانم اگر نگاه كنم

كودتاها، جنگ‌ها، اعتصاب‌ها و دربه‌دري‌ها را

دقيق‌تر كه شوم

نگران بودي از همان بيابان

در لحظه لحظه جنون جهان

بر ما و عصر ما

در نقشه‌اي كه بر دواير دلت حك مي‌شد

جا به جا مي‌گرديد

رودخانه با گورخانه‌ها

دست‌ها و دشت‌ها و كارخانه‌ها و زرادخانه‌ها

بمب‌ها و باران‌هاي اسيدي دور و برت باريدند

روح صبور جنگل سبز من

چرا تحمل كردي بيش از اين، چرا؟

رها كردندت به انبار دريابار

همان‌جا كه پيدايت كرديم سال 2000

چه قدر شكيبا ماندي

تا تكه تكه شوي با اره‌ي دو دم روسي

شكل نهايي بيابي از نيش تيشه‌ي فولاد انگليسي

بارها با نفت درياي شمال پاك شوي رنگ بگيري آرام از روغن جلاي مشرق

چيزي شوي كه هيچ تصور نمي‌كرد آن نهال

كه بنشيند قبراق در اتاق كنار تلويزيون و كتاب

و شركت كند چون عضو خانواده

در تمامي خلوت‌ها و مهماني‌ها، حتا گريه‌ها

در متن سال‌هايي

كه خانواده گرداگردش رو به پيري گذاشته بود.

سايه‌ي ابري عبور مي‌كند بر سطح آوندهاي صبورت

اين ابر از دو قرن پيش جنگل "شروود" مي‌آيد شايد

از جايي كه قامت سبزت هنوز در هوا خالي مانده

سايه از قطارهاي باري حمل چوب مي‌گذرد

از قطار پرمسافر خواب و بيدار جنوب

سايه از دو قرن خاطره مردگان هنوز زنده

و زندگان همواره مرده مي‌گذرد.

سايه‌ها گاهي هواي ديدار يا كه وداعي دارند.

حالا مي‌گويي

نشسته‌اي در يك خيابان

خيلي دورتر از آن خانه

بخشيده‌اندت به شهرداري

با پلاك يادگار به سينه.

پيرزن مي‌آيد

غبار از بازويت پاك مي‌كند

اين غبار منم

كه به ديدارت آمده‌ام.

به پايت مي‌نشينم و مي‌بينم

كه پايه‌هايت ديگر لق شده

صد سال بيشتر گذشته، از وقتي كه خانه‌ي ما را ترك كرده‌اي.

به وايداس گفتم

محكم بساز براي يك عمر

پرسيد عمر كي؟

عمرت چنان دراز شد كه حوصله‌ي جنگل هم از آن سر مي‌رود.

برايم بگو

از آن‌ها كه شب يا روزي در آغوشت

در آغوش يكديگر گرم شدند

از پيرمردي كه پيپ و كلاهش را فراموش كرد

از كودكي كه كتاب و توپش را

از درختي كه ميوه‌هاي تابستان و پنجه‌هاي خزانش را

بر سينه‌ي تو.

برايم از آواره‌اي بگو

كه نامي را با حروف نامأنوس

بر بازويت خال‌كوبي كرد به نيش چاقو.

چه نژادها بر تو تكيه داده‌اند كنج اين خيابان

زير بلوط كهن

گفتي روزي اين درخت خرفت اين‌جا نبود

علف‌ها مي‌رستند و زرد مي‌شدند و باز مي‌روييدند دور و برت

نشسته بودي با پلاك اهدايي منتظرمستان

به زاويه‌اي متروك در حياط پشت كافه

سال‌هاي ديگر خيابان نزديك‌تر شد با چراغ راهنمايش

حالا اين بلوط با گنجشگان و سينه‌سرخ‌ها.

پيرزن كالسكه را نزديك‌تر مي‌آورد

نوازش‌كنان نوه‌اش را

نوزاد خيره مي‌شود نه به مادربزرگ

تنها به تو

مبهوت در بودگيت

رنگ و رنج فرسودگيت

به تو كه ديگر نه سطوت دارد اندامت

نه قهوه‌اي نازنين آن روزهايمان هستن

شكلي به رنگ خاك و خاكستر شده‌اي.

نوه اما فغان برداشته، فغان خيابان را برداشته.

پيرزال مهاجر مي‌گويد:

آرام باش

چقدر گريه مي‌كني

چه بچه‌ي بدي شده‌اي امروز

وايداس؟

23 اكتبر 2003 / لندن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:43  توسط علی  | 

نگاهي كوتاه به زندگي احمد شاملو

احمد شاملو 

نگاهي كوتاه به زندگي احمد شاملو

احمد شاملو در 21 آذر سال 1304 در خيابان صفي عليشاه تهران چشم به جهان گشود.

مادرش كوكب عراقي و پدر او حيدر شاملو بود. او دوره دبستان را در شهرستان‌هاي خاش، زاهدان و مشهد گذراند و از سال سوم به دبستان صنعتي منتقل شد تا زبان آلماني بخواند.

خانواده شاملو در سال 1321 به گرگان و تركمن صحرا كوچ كردند. زندگي در تركمن صحرا بعدها الهام بخش شعر زيباي از زخم قلب آبائي شد.

احمد شاملو بين سال‌هاي 1323 – 1322 در فعاليت‌هاي سياسي شركت كرد و پس از دستگيري به زندان متفقين در رشت فرستاده شد. سال 1324 از زندان آزاد شد و به رضائيه رفت. سال 1326 براي نخستين بار ازدواج كرد. در سال1327 مجله سخن نو را چاپ كرد. دو سال بعد قصه زن پشت در مفرغي و مجله روزنه را به زيور طبع آراست. شاملو پس از انتشار آهن‌ها و احساس سردبيري مجله خواندنيها را پذيرفت و در سال 1334 رمان‌هاي كشيش، برزخ و زنگار را ترجمه كرد. در سال 1338 قصه نويسي براي كودكان را نيز بر تجربيات خود افزود و حاصل اين تجربه خروس زري پيرهن پري است. شاملو در همين سال فيلم مستندي به نام سيستان و بلوچستان را براي شركت "ايتال كنسولت" ساخت و بين سال‌هاي 2-1340 سردبيري كتاب هفته را عهده دار شد. او در اين سال‌ها گفت و گو نويسي براي برخي از فيلم‌هاي سينمايي را قبول كرد‌. در سال 1343 با آيدا سركيسيان ازدواج كرد. در سال 1345 به انتشار هفته نامه ادبي بارو پرداخت كه به دستور وزير اطلاعات وقت تعطيل شد.

كتاب تأليفي حافظ شيراز يكي از كتاب‌هاي مشهور شاملوست كه در سال 1347 هم زمان با ترجمة عروسي خون نوشتة فدريكو گارسيا لوركا به چاپ رسيد. او در اين سال با برنامه كودك و نوجوان به همكاري پرداخت. در سال 1351 دانشگاه صنعتي از شاملو دعوت كرد تا به عنوان استاد زبان فارسي در آنجا تدريس كند.

شاملو در اين سال به هنگام همكاري با اين دانشگاه صفحه‌ها و نوارهايي را به عنوان "صداي شعر” در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان منتشر كرد. سال بعد براي بامداد سالي بسيار پركار بود، چاپ مجموعة ابراهيم در آتش، درها و ديوارهاي بزرگ چين، نوشتن فيلم نامة تخت ابوالنصر و ترجمه و چاپ مرگ كسب و كار من است و همچون كوچه‌اي بي انتها ترجمة نمايشنامه مفت خورها و… از كارهاي او در اين سال به شمار مي‌آيد. در سال 1355 از سوي انجمن قلم و دانشگاه پرينستون به آمريكا دعوت شد. او در جلسه سخنراني و شعرخواني همراه با شاعران و نويسندگان آسيايي و آفريقايي چون ياشار كمال، آدونيس، البياتي، وزينشيفسكي و ديگران حضور يافت. وي در اين سال‌ها با هيجان بسيار، كار روي كتاب كوچه را نيز پي گرفت.

در سال 1357 قصة دختراي ننه دريا و بارون به صورت كتاب كودكان به چاپ شد. مهتابي به كوچه، شهريار كوچولو، بگذار سخن بگويم، كتاب كوچه آثار منتشر شدة ديگر او در اين سال را تشكيل مي‌دهند. احمد شاملو در سال 1363 كانديداي دريافت جايزه نوبل شد. در سال 1365 كتابي به عنوان عيسا ديگر، يهودا ديگر را بر اساس رمان قدرت و افتخار نوشته گراهام گرين به رشته تحرير درآورد. در سال 1366 به دومين كنگره بين‌المللي ادبيات دعوت شد. در اين مراسم افرادي چون درك والكوت، عزيز نسين، پدرو شموزه، لونا رگوديسون، ژوكوند ابلي و… نيز حضور داشتند كه شاهد سخنراني شاملو با عنوان "من درد مشتركم، مرا فرياد كن” بودند. شاملو در سال 1369 از سوي دانشگاه بركلي كاليفرنيا براي حضور در شب شعر دعوت شد. او در اين برنامه دو سخنراني تحت عنوان نگراني‌هاي من و مفاهيم رند و رندي در غزل حافظ ايراد كرد. بامداد در اين سال‌ها در شب شعر دانشگاه‌هاي U.C.L.A. ، شيكاگو، ميشيگان، هاروارد، كلمبيا، راترگز و… نيز شركت جست. در سال 1370 شاعر نام آشناي ايراني به نفع آوارگان كرد عراقي سفري را براي شعرخواني به وين تدارك ديد.

سال 72 گزينة آثار شاملو توسط انتشارات مرواريد به چاپ رسيد و در سال 1378 جايزه استيگ داگرمن را به خود اختصاص داد. آخرين اثر او در روز 15 تيرماه 1378 در روزنامه نشاط به مردم ايران تقديم شد. احمد شاملو در تاريخ 3 مرداد 1379 چشم از جهان فروبست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 14:59  توسط علی  | 

اولین و آخرین.حسین پناهی

panahi

 

اولين و آخرين

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
 مانيم كه يا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
 هر پسين
 اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
 نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
 اي راز
 اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 2:46  توسط علی  | 

آینه. محمود دولت آبادی.(قسمت اول)


ظ…ط­ظ…ظˆط¯ ط¯ظˆظ„طھ‌ط¢ط¨ط§ط¯غŒ ظˆط³ط§غŒطھ ط§غŒظ†طھط±ظ†طھغŒ

مردي که در کوچه مي رفت هنوز به صرافت نيفتاده بود به ياد بياورد که سيزده سالي مي گذرد که او به چهره‌ي خودش درآينه نگاه نکرده است. همچنين دليلي نمي‌ديد به ياد بياورد که زماني در همين حدود مي‌گذرد که او خنديدن خود را حس نکرده است. قطعا" به ياد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمي‌افتاد اگر راديو اعلام نکرده بود که افراد مي‌بايد شناسنامه‌ي خود را نو، تجديد کنند. وقتي اعلام شد که شهروندان عزيز مواظف‌اند شناسنامه‌ي قبلي‌شان را ازطريق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ي جديد خود را دريافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خيلي زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما اين که چراتصور مي‌شود سيزده سال از گم شدن شناسنامه‌ي او مي‌گذرد، علت اين که مرد ناچار بود به ياد بياورد چه زماني با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمي گشت به حدود سيزده سال پيش يا - شايد هم – سي و سه سال پيش، چون او در زماني بسيار پيش از اين، در يک روز تاريخي شناسنامه را گذاشته بود جيب بغل باراني‌اش تا براي تمام عمرش، يک بار برود پاي صندوق راي و شناسنامه را نشان بدهد تا روي يکي از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاريخ ديگر باشناسنامه‌اش کاري نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته يا درکجا گم‌اش کرده است. حالا يک واقعه‌ي تاريخي ديگر پيش آمده بود که احتياج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شايد شناسنامه درجيب باراني مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسيد ممکن است آن را در مجري گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطي کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و يکراست رفت به اداره‌ي سجل احوال. در اداره‌ي سجل احوال جواب صريح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسيد، به ياد آورد که – انگار – به او گفته شده برود يک استشهاد محلي درست کند و بياورد اداره. بله، همين طور بود. به او اين جور گفته شده بود. اما... اين استشهاد را چه جور بايد نوشت؟ نشست روي صندلي و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روي ميز. خوب ... بايد نوشته شود ما امضاء کنندگان ذيل گواهي مي‌کنيم که شناسنامه‌ي آقاي ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنويس کرد و از خانه بيرون آمد و يکراست رفت به دکان بقالي که هفته‌اي يک بار از آنجا خريد مي‌کرد.

اما دکاندار که از دردسر خوشش نمي‌آمد، گفت او را نمي‌شناسد. نه اين که نشناسدش، بلکه اسم او را نمي‌داند، چون تا امروز به صرافت نيفتاده اسم ايشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جاي اسم راخالي گذاشته‌ايد

بله، درست است.

بايد اول مي‌رفته به لباسشويي، چون هرسال شب عيد کت و شلوار و پيراهنش را يک بارمي‌داده لباسشويي و قبض مي‌گرفته. اما لباسشويي، با وجودي که حافظه‌ي خوبي داشت و مشتري‌هايش را - اگر نه به نام اما به چهره – مي‌شناخت، نتوانست او را به جا بياورد؛ و گفت كه متاسف است، چون آقا را خيلي کم زيارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرماييد؟»

خواهش مي شود؛ واقعا" که.

«دست کم قبض، يکي از قبض‌هاي ما را که لابد خدمتتان است بياوريد، مشکل حل خواهد شد

بله، قبض.

آنجا، روي ورقه‌ي قبض اسم و تاريخ سپردن لباس و حتا اينکه چند تکه لباس تحويل شد را با قيد رنگ آن، مي‌نويسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا بايد مشتري نزد خود نگه دارد، وقتي مي رود و لباس را تحويل مي گيرد؟ نه، اين عملي نيست. ديگر به کجا و چه کسي مي‌توان رجوع کرد؟ نانوايي؛ دکان نانوايي در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا مي‌خريد. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار ديوار دراز کشيده بود و گفت پخت نمي‌کنيم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار ديوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌اي که از يک دفترچه‌ي چهل برگ کنده بود.

پشت شيشه‌ي پنجره‌ي اتاق که ايستاد، خِيلکي خيره ماند به جلبک هاي سطح آب حوض، اما چيزي به يادش نيامد. شايد دم غروب يا سر شب بود که به نظرش رسيد با دست پر راه بيفتد برود اداره مرکزي ثبت احوال، مقداري پول رشوه بدهد به مامور بايگاني و از او بخواهد ساعتي وقت اضافي بگذارد و رد و اثري از شناسنامه‌ي او پيدا کند. اين که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا...

«چرا... چرا ممکن نيست؟»

با پيرمردي که سيگار ارزان مي‌کشيد و ني مشتک نسبتا" بلندي گوشه‌ي لب داشت به توافق رسيد که به اتفاق بروند زيرزمين اداره و بايگاني را جستجو کنند؛ و رفتند. شايد ساعتي بعد از چاي پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زيرزمين بايگاني و بنا کردند به جستجو. مردي که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندي به خرج داده و يک بسته سيگار با يک قوطي کبريت در راه خريده بود و باخود آورده بود. پس مشکلي نبود اگر تا ساعتي بعد از وقت اداري هم توي بايگاني معطل مي‌شدند؛ و با آن جديتي که پيرمرد بايگان آستين به آستين به دست کرده بود تا بالاي آرنج و از پشت عينک ذره بيني‌اش به خطوط پرونده‌ها دقيق مي شد، اين اطمينان حاصل بود که مرد نااميد ازبايگاني بيرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدريج داشت آشناي کار مي‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پيرمرد گردن راست کرد، يک سيگار ديگر طلبيد و رفت طرف قفسه‌ي مقابل که با حرف ب شروع مي‌شد، و پرسيد «فرموديد اسم فاميلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چيزي عرض نکرده بودم.» بايگان پرسيد «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فاميلتان را فرموديد؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خير، خير... من چيزي عرض نکردم.» بايگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشيد؟» مردگفت «خير... خير

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 2:26  توسط علی  | 

زمین سوخته... «حسین منزوی»

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام، زخمی سراپا میشناسیدم؟

چند روز پیش به ناگاه دوباره به یادش افتادم. با یکی از دوستانم داشتیم بحث میکردیم نمی دانم چگونه به منزوی رسیدیم... راستش، خیلی وقت بود که احساس میکردم وابسته اشعارش شده ام... همیشه ساده گی مرا به سمت خود کشانده است ... داشتم به این فکر میکردم که چگونه می شود که یک انسان، یک شاعر و یک ... اینگونه به ناگاه می رود و تنها دل کسانی میلرزد که او را میشناختند و البته این تعداد زیاد هم نیست. کسی که عمری در انزوای خودش زیست و در انزوای خویش جانباخت. گاهی اوقات واقعا ما موجودات بی رحمی می شویم، مخصوصا آنگاه که خودمان در یک طرف و انسانی دیگر در طرف دیگر معامله باشد.

هرگز از یادم نمی رود، دو سال پیش زمانی که دنبال گزینه ای برای برگزاری همایش میگشتم به حوزه هنری (؟!!!!!) رفتیم . خیلی جالب بود هرکس خود را وارسته ترین انسانها می دانست و مستحق ترینشان . هنوز در ذهنم مانده که زمانی که نام منزوی را برای این برنامه مطرح کردم ، با چه دشنامهایی همراهش کردند...خوب یادم هست ... ای کاش اینان لااقل نام محلی که در آن فعالیت می کنند را حفظ می کردند... اما نمی دانم چه شده که دوباره، تمام نظرها به سوی او برگشته است... ای کاش قصه همیشگی مرده پرستی مان را تمام کنیم ... حسین منزوی دیگر نیست اما همچنان بر بال اشعارش حتی رهوارتر از قبل به جلو می رود...

  مرگ حسین منزوی به معنای پایان او و پایان دوران شاعری اش نیست که منزوی در جادوی تصاویرش و در شور غزل هایش همواره زنده خواهد بود . زندگی برای او همچون اسلاف و اخلافش در سرزمین بلا خیز ایران ، به کابوس هولناکی می مانست و شاید این پایان یک رنج باشد که می گوید : ا

 شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناحت

تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت

در فقر زیستن شاید یکی از تبعات بی تردید نوشتن است و نصیب منزوی بیش از این حرفها بود .   ا

غزل های منزوی بی تردید یکی از فصول درخشان تغزل و شعر عاشقانه ی فارسی ست  و او بی تردید از قله های غزل فارسی و غزل معاصر به شمار می آید : ا

حاصل جمع آب و تن تو ضرب در وقت تن شستن تو

هرسه منهای پیراهن تو ، برکه را کرده حالی به حالی

اما نگاه منزوی تنها به تغزل های عاشقانه معطوف نمی شد که گاه رنگ خون می گرفت و از ظلم سخن می گفت : ا

شتک زده ست به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده ست از زمین باران

مجموعه های منزوی از آغاز آن که حنجره ی زخمی تغزل ,و با عشق در حوالی فاجعه نام داشتند تا مجموعه های آخر مانند : با سیاوش از آتش و از کهربا و کافور و ... در قالب غزل مجموعه های بی نظیری هستند و بسیاری از  جوانان ایران در سرودن غزل روی شانه های او ایستادند . ا

منزوی داستان زندگی خود را همیشه تلخ در غزل هایش می آورد :ا

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز به یک دگر نرسیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

منزوی خوب می دانست که ما چگونه در آرزوی پریدن همیشه به بافتن قفس مشغول و دچاریم و خوب می دانست چگونه باید قفس را به سمت پریدن درید . منزوی پرید و پروازش تنها گریه را برای ما باقی گذاشت .ا

از این غربت ، دلتنگ ترین فریادم را به سوی او می کشم ومی دانم آرزوی  لمس دوباره ی دستهایش را پیش از آخرین وداع ، تا همیشه آرزوی عبثی خواهد بود . نمی دانم در این  لحظات چه می نویسم و برای چه می نویسم که این تنها یک گریه است و گریه ها قانونی دارند .

امیدوارم در قسمتهای بعد بتوانم مطالبی بیشتر از او بنویسم...

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام ناامید و بی برکت

که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

در انتظار نفسهای دیگرید از من؟

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

خدا ز نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس

در آن سپیده چه معجونی آفرید از من

شما هر آینه آئینه اید و من همه آه

عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست

شما که قاصد صد شانه بر سرید ازمن

*

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من

شما که با غم من آشناترید از من

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 13:16  توسط علی  | 

آقای رييس‌جمهور عزيز

گيب هادسون/ ترجمه اميرمهدی حقيقت

17 اكتبر 1991

واشنگتن دی‌سی

خيابان پنسيلوانيا

كاخ‌سفيد

رييس‌جمهور ايالات متحده

جناب آقای جورج بوش

آقای رييس‌جمهور عزيز

انگار همين ديروز بود، قربان. بله قربان، در دریای توفانی زندگی من، روزی كه با هم آشنا شديم، عین يك فانوس دریایی پيش چشمم برق می‌زند. اولين کلماتی را كه به شما گفتم خوب به خاطر دارم. اميدوارم شما هم در خاطر مبارك‌تان باشد. توی صف ايستاده بودم. به شما گفتم «چدار بهتر است قربان.» (شما فهميده بوديد من اهل ويسكانسين هستم و از من پرسيده بوديد چدار بهتر است يا ويسكانسين.) بعدش لبخندی به شما زدم، شما هم چشمكی به من زديد، و آن موقع بود كه فهميدم بين ما رفاقتی شكل گرفته. فهميدم شما كسی هستيد كه واقعا دركم می‌كند.

آخ ببخشيد. عذر می خواهم که این نامه اين‌قدر كثيف شد چون همين الان ناچار شدم با دستمال کاغذی، این فضله كفتر را از روی آن پاك كنم، و همین‌طور كه ملاحظه می‌فرماييد، نامه‌ام كمی لكه‌دار شده. می‌بينيد؟ داشتم برایتان لحظه پرشكوه ديدارمان را بازگو می‌كردم كه يكهو يك فضله كفتر افتاد روی کاغذ. البته به گمانم اگر بدانيد كه من اين نامه را از اين بالا، روی اين درخت برای شما می‌نويسم، آن وقت از قضيه كفتر و فضله و اين‌ چيزها زياد هم تعجب نمی‌كنيد. اصلا فكرش را بكنيد اگر دستمال کاغذی نداشتم اين نامه با چه وضعیتی به حضور شما می‌رسيد!

بگذريم. در حال حاضر، نه در ميان بستگانم نه افراد واحدم، هيچ‌كس نيست كه از قصه ی ديدار ما بی‌اطلاع باشد؛ و به شما اطمينان می‌‌دهم كه نقلش را برای جيمی كوچولو هم خواهم گفت؛ البته به محض اين كه عقلش برسد و اهميت موضوع را درك كند. منتها فقط از آن جهت كه ممكن است بانو باربارا بوش يا پسرتان، جورج دابليو كه الان در تگزاس تشريف دارد، هنوز از حكايت سرجوخه لاورن، از يگان تفنگ‌داران ايالات متحده بی‌خبر باشند، محض اطلاع، يك نسخه از عكسی را كه از ما گرفته‌اند تقديم می‌كنم. (اين عكس به گوشه بالای سمت چپ اين ورقه الصاق شده.) آن كه ماسك گاز زده، خود جناب‌‌عالی هستيد. من هم كه ماسك نزده‌ام چون همان‌طور كه استحضار داريد در قرارگاه، هر روز به ما قرص ضد سلاح ميكروبی می‌دادند. برای همين ماسك گاز لازم نداشتيم. خداوندا، من در آن ايام بيشتر از تمام عمرم قرص خوردم! اما اميدوارم سوء برداشت نشود قربان؛ اگر صدام واقعا از سلاح‌های ميكروبی استفاده كرده بود، آن قرص‌ها بدون شك جان مرا نجات می‌دادند. يعنی اگر حتی یک بار، هوای شيطانی بمب‌های ميكروبی صدام، در هوا پخش می‌شد و می‌خواست وارد دهان و بينی و ريه‌ های ما بشود، آن‌وقت آن قرص‌های قرمز، حاضر يراق، سر پست‌شان بودند كه راه شان را سد کنند و جلوشان دربیایند كه «هی‌هی! ای هوای شيطانی بمب‌های ميكروبی! خواب ديدين خير باشه؟! می‌‌خوايد بريد تو دماغ و دهن اين سرباز جان بركف امريكايی؟ نچ‌نچ‌نچ! مگه شما نمی‌دونيد امريكا بزرگ‌ترين كشور دنياست؟ پس دم‌تون رو بذاريد لای پاتون و از همون راهی كه اومديد برگرديد. اصلا چطوره بريد تو دماغ و دهن خود خود شيطان؛ صدام حسين. حالا بزنيد به چاك

نمی‌دانم چيزهای ديگری كه آن روز در عربستان به من فرموديد در خاطر شريف‌تان هست يا خير. اما محض يادآوری، اجازه بدهيد اول از همه اين را عرض كنم كه روز ورودتان از آن روزهای جهنمی بود؛ هوا از زور داغی، مغز آدميزاد را توی كلاه می‌پخت، عينهو تخم‌مرغ آب‌پز؛ و ما تازه از دفن بقايای چند تا مرزبان بوگندوی عراقی خلاص شده بوديم. با خمپاره‌انداز دخل‌شان را آورده بوديم و وقتی سرصحنه رسيديم، اگر بدانيد چه افتضاحی بود قربان! كاش می‌ديديد. از جيپ پريديم بيرون كه ميزان خسارت وارده به عراقی‌ها را تخمين بزنيم. قربان عين يكی از اين نمايشگاه‌های هنری در موزه ان.ای.آی نيويورك بود كه آدم در اخبار می‌بيند يك گودال سياه گنده، پر از زغال نيم‌سوز و تكه‌های سوخته ی تن و بدن عراقی‌ها و خون و مو و خاك و شن. بايد اعتراف كنم اين منظره مرا واداشت مدتی در اين فكر فرو بروم كه زندگی چه سفر دور و دراز و غريبی است.

برای همين بود كه آن روز بعدازظهر رفته بودم رو تخت خودم و به خانم لاورن و جیمی کوچولو نامه می نوشتم. داشتم برایشان از حمله خمپاره‌انداز می‌گفتم كه يكهو يكی از سربازها كله‌اش را كرد توی چادر و داد زد: «رييس‌جمهور! رييس‌جمهور! يالا احمق‌ها، رييس‌جمهور اومده! الان می‌رسه! به صف شيد! قدم دو! قدم دو

من مگر باورم می‌شد؟ البته خيلی وقت بود خواب ديدار شما را می‌ديدم قربان! زدم بيرون، آن هم با همه لوازم و تجهيزاتم كه به‌ام آويزان بود و تكان می‌خورد. انگار بال درآورده بودم. اولين كسی بودم كه توی صف ايستاد، ديگر خودتان حسابش را بكنيد چقدر تند آمده بودم . در يك چشم به هم زدن، باقی دسته هم سر جاهايشان حاضر شدند؛ و همه ما با غرور و افتخار در انتظار شما ايستاديم. هلی‌كوپترتان پايين آمد، و چه طوفان شنی به پا كرد قربان. همه ما ناچار چشم‌ها را بستيم و به سرفه افتاديم و خاك تف كرديم و آخر سر كله‌هامان را برگردانديم آن طرف. قربان، يادتان می‌آيد دفعه اولی كه هلی‌كوپترتان خواست به زمين بنشيند، چطور يكراست آمد روی سر بچه‌ها؟ يادتان هست مجبور شديم در ثانيه‌ آخر، از هم بپاشيم و پخش و پلا شويم، عين گله گورخرها در برنامه راز بقا كه از دست شير فرار می‌كنند.

بعد، جناب‌عالی از هلی‌كوپتر پياده شديد و فرمانده گريفيث به شما سلام نظامی داد و دو نفری رفتيد توی چادر فرمانده. البته من نمی‌دانم شما و فرمانده گريفيث راجع به چه چيزهايی حرف زديد ولی بايد حرف‌های فوق محرمانه‌ای بوده باشد، چون يك چيزی نزديك به دو ساعت توی چادر بوديد. البته در تمام آن مدت، ما همان طور خبردار سر جايمان ايستاده بوديم، و من به خودم اين حق را می‌دهم كه از قول همه افراد واحد، خدمت‌تان عرض كنم که برای ما كه هيچ افتخاری بالاتر از اين نبود كه به حال خبردار ايستاده باشيم و بدانيم كم‌تر از سی‌متر آن‌طرف‌تر، رییس جمهور ایالات متحده در حال توضیح استراتژی های اضطراری جنگی است. و آه، من چه بگویم که وقتی از چادر درآمديد، چگونه مهارت خود را در رهبری يك مملكت نشان داديد. شما می‌توانستيد خيلی ساده سوار هلی‌كوپترتان بشويد و برويد، هیچ حرف و حدیثی هم پیش نمی آمد. اما اين رفتار يك رهبر برجسته نيست، درست است قربان؟ اصلا بگذاريد اين طور بگويم كه آن روز سان تسو بايد پيش شما شاگردی می‌كرد! چون شما عوض اين كه تشريف ببريد توی هلی‌كوپتر، آمديد به طرف صف ما و به تك‌تك افراد روحيه داديد. يكی‌يكی جلوی هر تكاور ايستاديد و با او حرف زديد. و هر چه به من نزديك تر می‌شديد، عصبی‌تر می‌شدم. قلبم تندتند می‌زد. و سرانجام به من رسيديد. شما، جورج بوش، رييس‌جمهور ايالات متحده ، درست روبه‌روی من، سرجوخه لاورن، ايستاده بوديد. البته صدای شما يك هوا مبهم و گنگ بود، اما خب، دليلش اين بود كه ماسك زده بوديد. منظورم اين است كه هر كس ماسك بزند صدايش مبهم می شود. طبيعی است. اما خب، اين طور هم نيست كه صدای همه شبيه صدای دارت وايدر توی جنگ ستارگان بشود. صدای شما اين‌طوری شده بود. دارت وايدر با لحن كشدار، منتها يك‌جور خونسرد و قشنگ.

به هر حال، من به حال خبردار ايستاده بودم و شما آمديد و آن حرف‌ها درباره چدار بين‌مان رد و بدل شد؛ بعد شما فرموديد «آزاد باش، پسرو از من پرسيديد «پسر، می‌دونی اومده‌ی اين‌جا چيكار؟» من گفتم بله قربان، صددرصد. گفتم «برای دفاع از شهروندان ايالات متحدهو شما فرموديد آفرين، درست گفتی. بعدش جلو آمديد و درِ گوشم فرموديد «می دونی من می خوام تو چه كار كنی قهرمان؟ می‌خوام بری كويت بزنی در ما تحت صداممن هم گفتم «بله قربانآن‌قدر بلند گفتم كه شما يكهو پريديد عقب، و آن دو تا محافظ‌تان دويدند جلو و تپانچه‌‌هاشان را گذاشتند پشت كله من. اما قربان، دليل اين كه بله قربان را آن همه بلند گفتم اين بود كه همه بفهمند من در آن لحظه دستوری را كه مستقيما از شخص رييس‌جمهور صادر شده بود تاييد کردم. انكار نمی‌كنم كه شايد جلو باقی تكاورها كمی زياده از حد مغرور شده بودم، اما به هر حال ما با هم رفاقتی به هم زده بوديم ديگر.

و تازه، حدس بزنيد چه شد؟ البته ديگر خودتان می‌دانيد. ما واقعا به كويت رفتيم و در ما تحت يك مشت عرب چفيه به سر هم زديم.

می‌دانم كه اكنون در حال اداره دنيای آزاد هستيد و احتمالا سرتان شلوغ است، اما اجازه بدهيد چند نكته جزيی را از آن روزی كه كويت را آزاد كرديم خدمت‌تان گزارش كنم ماجرای اين را كه چگونه مثل شواليه‌های بی‌باك غريديم و خروشيديم و با آخرين سرعت، جاده‌های كويری مين‌روبی شده را پشت سر گذاشتيم و به قلب هدف تاختيم: راه مواصلاتی دشمن.

آپاچی و كبرا بود كه از بالا موشك می‌زد؛ به هر سرباز پياده و تانك و نفربر عراقی. به هر كه مرتكب اين خبط بزرگ شده بود كه سر راه ما سبز شود. همان‌طور كه جيپ ما از تپه‌های شنی بالا و پايين می‌رفت، من، سرجوخه لاورن، روی صندلی بلندم بالا و پايين می‌شدم. همه ما تا بن دندان مسلح بوديم، چون از حوادث پيش‌رو خبر داشتيم و در دوردست، شعله‌های آتش و دود سياه انفجار اولين چاه‌های نفت را هم می‌ديديم. من يك لحظه با خودم گفتم انگار واقعا داریم وارد جنگ جهانی سوم می‌شويم، يا دقيق‌تر بگویم، وارد جهنم. و ما سر رسيده بوديم! خدای قادر متعال چنين تقدير كرده بود كه به سرزمين مقدس بازگرديم تا شاهزاده تاريكی‌ها را بيرون برانيم.

همان‌طور كه به كويت نزديك می‌شديم با بی‌سيم خبردار شديم كه در فرودگاه، لشكر زرهی دريايی ما با عراقی‌ها درگير شده. جوخه من برای پشتيبانی نيرو به آن‌جا اعزام شد. ما معطلش نكرديم، با سه تا جيپ از وسط سيم خاردار دور محوطه فرودگاه گذشتيم و يك راست رفتيم روی باند. اين‌جا بود كه با بی‌سيم گزارش ديگری دريافت كرديم. اين يكی درباره تك تيراندازی بود كه می‌گفتند روی پشت‌بام فرودگاه سنگر گرفته و هر كس را كه نزديك می شود می‌زند. برای همين من و سرباز بريكس جيپ‌مان را گذاشتيم و دويديم سمت ساختمان اصلی. در پشت‌بام قفل بود، من مجبور شدم منفجرش كنم اما وقتی از لای دودها گذشتيم و با ام 61 ‌های آماده‌مان وارد پشت‌بام شديم، يك چيزی ديديم كه واقعا جا خورديم، قربان. بريكس گفت: «تك تيرانداز کجا بود؟! نگاه کن! آخی، اون حيوونی الان يك بلايی سرش می‌آدحق با بریکس بود چون تنها جنبده روی آن بام ماسه‌ای يك سگ توله پاكوتاه بود، كه يك چيزی گرفته بود به دندانش. همين كه بريكس راه افتاد طرف پاکوتاه، من يكهو ياد داستان ويت كنگ‌ها افتادم كه شنيده بودم فتيله ديناميت‌ها را روشن می‌كردند، فرو می‌كردند تو ماتحت خودشان و می‌دويدند طرف سربازهای امريكايی. داد زدم «نه، بريكس! نرو، نرو بريكساما بريكس پريد سگ پا كوتاه را بغل زد و چرخيد طرف من. نيشش باز بود. من هم وقتی ديدم تو دهن پا كوتاه فقط يك تكه چوب خشك و خالی است، نفس راحتی كشيدم. اين‌جا بود كه يك صدای تلق آمد و يكهو ديدم يك نارنجك روی كف بام قل خورد و قل خورد و يكراست آمد جلو چكمه بريكس ايستاد. بريكس كه نيشش هنوز باز بود، سگه را گذاشت زمين و بوم! ترکید. بايد بوديد می‌ديد قربان. همه اين‌ها تو يك چشم به هم زدن شد. يعنی چند ثانيه بيشتر نكشيد. بريكس از كمر دو نصف شد رفت هوا و افتاد كف بام. سرباز بريكس دو تيكه شده بود؛ عينهو بليت سينما.

من چه كار كردم؟ من تندی خيز برداشتم طرف كنج بام، كه نارنجك ازش آمده بود. ديدم يك سرباز عراقی پشت يك چمدان چهارخانه، به خیال خودش، قايم شده. نصف موهای پرپشتش از بالای چمدان پيدا بود. هفت تيرم را كشيدم و داد زدمبی حرکتاين جا بود كه صدای بريكس را شنيدم كه كمك می‌خواستداغون شدم، لاورن! يا عيسی مسيح! من داغون شده‌‌ام لاورنسرباز عراقی بلند شده بود دست‌ها را گذشته بود روی سرش و داشت پاورچين پاورچين روی لبه بام راه می‌رفت. من كه ديدم كنترل اوضاع دارد از دستم در می‌رود، از روی شانه دادم زد: «بريكس؟ بريكس؟ تويی؟» اما وقتی يك نيم چرخ زدم و نگاه كردم، ديدم بريكسی در كار نيست، آن سگه ی كله‌خر است كه کله تكان می‌دهد و هی پارس می‌كند: «واق! واقتو همين گیرودار عراقيه فلنگ را بست و از در زد بيرون. مانده بودم چه كنم قربان. مخ‌ام از كار افتاده بود و گيج می‌خوردم. انگار يك چراغ پرنور سفيد را چند ساعت گرفته باشند تو چشم‌تان. بعد دیگر حال خودم را نفهمیدم و حمله كردم طرف سگه. از پا بلندش كردم سرش را كوبيدم به زمين. هی كوبيدم، كوبيدم كوبيدم كوبيدم. بعد سر نيزه‌ام را از غلاف در آوردم و افتادم به جانش.

چند دقيقه بعد يكی از پشت‌سر صدا زد: «سرجوخه، اين ديگه چه کوفتیه؟» از صداش پيدا بود گروهبان مولر است. با همه آن چيزی كه از سگه توی دستم مانده بود برگشتم و هن‌و هن کنان گفتم: «الساعه اين دشمن رذل رو به درك فرستادم، گروهبانمولر دور و برش را ديد زد، بعد گفت « نه، اونو نمی‌گم، لاورن كودن. اون رو می‌گمو اشاره كرد به شكمم. من يك نگاه به پايين انداختم و گفتم «چی رو داريد می‌گيد گروهبان. يعنی چی او نو می‌گم؟»

گروهبان مولر گفت «اوناهاش! سرجوخه، اوناهاش! لباست رو بزن بالا سرجوخه لاورن! يا همين الان می‌زنی بالا يا همين‌جا، وسط جنگ، می‌فرستمت اون دنيا. همينو می‌خوای؟ می‌خوای وسط جنگ بفرستمت اون دنيا؟» من هم تندی لباسم را زدم بالا، چون همه افراد واحد من، يك چيزی را خوب می‌دانستند، و آن اين بود كه مولر كله‌شق است، و آدم‌هايی كه كلاهشان با كلاه مولر تو هم می‌رفت، عادت های بدی پيدا می‌كردند و سر چيزهای عجيب و غريب، كارشان به بيمارستان می‌كشيد؛ مثلا ضامن نارنجك را می كشيدند و می‌افتادند رويش؛ از خواب می‌پريدند و می‌ديدند دارند با يكی از بسته‌های غذای آماده خفه می‌شوند، در حالی كه هيچ يادشان نمی‌آيد آن بسته ها را باز كرده باشند.

حالا ديگر باقی افراد دسته هم رسيده بودند و درست همين كه من لباسم را بالا زدم شنيدم كه يكی گفت «اكه هیبعد يكی ديگر گفت: «گندش بزنن؛ اين ديگه چيه؟» بعد همه زدند زير خنده. یک خنده‌ی از ته دل. منظورم اين است كه باور كنيد تا حالا نديده بودم كسی اين‌طوری از خنده روده بر بشود. جوری قاه قاه می‌کردند كه من ماجرای بريكس و سگ و درگيری روی باند را كه هنوز ادامه داشت پاك يادم رفت و نتوانستم جلو خنده خودم را بگيرم. چون از آن خنده‌هايی می‌كردند كه آدم دلش می‌خواهد خودش هم توش شريك بشود. حالا همه‌مان داشتيم با هم می‌خنديديم. از زور خنده ديدم دوباره سرم دارد گيج می‌رود؛ انگار همان هوای توی كله‌ام داشت مرا از روی زمين بلند می‌كرد، مثل بادكنك.

اما وقتی يك نگاه به شكمم انداختم، در جا خنده‌ام برید، چون روی دنده دوم پهلوی چپم بگوييد چی ديدم: يك گوش درسته آدميزاد. يكهو همه صداها قطع شد ـ تيراندازی، قهقهه، حتی صدای نفس‌های خودم. تمام كويت ساكت شد. همين‌طور به گوش روی دنده دوم پهلوی چپم زل زده بودم. ديدم اين گوش راست راستی گوش خودم است. گوش سوم‌ام. ديدم دارم بالا می‌آورم. گروهبان مولر گفت: «اوه اوه، تو كارت خراب شده، لاورن! خوب گوشاتو واكن! نزديك من نمی‌يای! به جون خودم يك قدم بيايی جلوتر، قالتو می‌كنم. شنيدی؟» بعد برگشت طرف بقيه افراد و گفت: «هيشكی تو اين خراب شده نمونه. بريم

خدمتتان عرض كنم كه، من دو ساعت ديگر همان‌جا ماندم قربان. دود چاه‌های شعله‌ور نفت، آسمان را سياه كرده بود، اما من ديگر هوش و حواسم سر جا نبود، چون یک لحظه چشم از روی آن گوش بر نمی داشتم. وارسی‌اش می كردم. بهش دست می زدم. حتی سعی كردم ليسش بزنم. آخرش وقتی صدای آژير شيميايی تو كل شهر پخش شد، سری تكان دادم، لباسم را پايين دادم، از توی كوله‌ام، ماپ لول‌فور‌ام را درآوردم و به هزار ضرب و زور خودم را كردم تويش. (جسارتا اگر نمی‌دانيد، محض اطلاعتان عرض كنم كه ماپ لول‌فور يك لباس سنگين كت و كلفت است شامل شلوار و نيم تنه و دستكش و چكمه و ماسك گاز. برای همين خيلی اسمش را گذاشته‌اند «كاندوم تن پوش.») بعدش خودم را از روی بام كشيدم پايين و به سربازان جوخه رساندم و همراه آن‌ها چهار تا دشمن ديگر را هم به هلاكت رساندم. در تمام اين مدت، درست وسط آن جنگ تمام عيار، فقط به يك چيز فكر می‌كردم: به فرق بين اين گوش سوم با دو گوش كنار كله‌ام. فرقش اين بود كه سومی سوراخ نداشت. بله قربان، سومين گوش من كر بود.

آتش بس كه شد، هفت ماه ديگر هم در عربستان و عراق و كويت ماندم، و در بخش‌های ديگری به انجام وظيفه پرداختم؛ يك مدت در بزرگراه بين بصره و بغداد در يك ايست بازرسی نگهبانی دادم، در منطقه نظامی حوالی ام‌القصر مسوول گشت بودم؛ توی خيلی از جاهايی كه اسمشان يادم نيست شهرك‌های چادری را خراب كردم. و همه آن هفت ماه زور زدم خودم را بزنم به بی‌خيالی و به گوش فكر نكنم ـ ساده بود چون فقط سعی كردم باهاش چشم تو چشم نشوم. هی به خودم می‌گفتم از دل برود هر آن‌كه از ديده برفت، و اجازه بدهيد عرض كنم كه جواب داد، قربان. منظورم اين است كه اساسا مگر آدم چند بار مجبور می‌شود به دنده دوم پهلوی چپش نگاه كند، هان؟ خلاصه، چيزی نگذشت كه گوش را پاك از ياد بردم. و اگر برحسب تصادف، مثلا وقت برداشتن ام 16 ام، دست چپم بهش می‌خورد، يا وقتی توی تختم غلت می‌زدم ملافه‌ام بهش ماليده می‌شد،‌ يا مثلا وقت صابون زدن تن و بدنم دستم می‌رفت روش، به خودم می‌گفتم همه‌اش خواب و خيال است. می‌گفتم سرجوخه لاورن، داری خواب می‌بينی. توی خواب فكر كرده ی همين الان دستت خورده به گوشی كه دارد روی دنده دوم سمت چپت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، ولی اصلا همچين خبری نيست، چون داری خواب می‌بينی. خواب و خيال هم كه كشك است و معنی ندارد. بعدش ادای بيدار شدن را در می‌آوردم: هر جا كه بودم كش و قوس می‌آمدم، دهن دره می‌‌كردم و كله‌ام را می‌خاراندم. اين جوری شد كه دیگر گوشی در كار نبود.

آن روز هم كه به مدسين برگشتم هنوز گوشی در كار نبود. روز ورودمان، واحد ما را يك راست بردند به مراسم خيابانی استقبال. از آن‌ها كه من اسمش را گذاشته‌ام مراسم خوش‌حاليم كه به وطن برگشته‌ايد؛ حالا بگرديد زن خودتان را پيدا كنيد. (اگر هم همجنس باز شده‌ايد به ما چه.) من هم وسط افراد واحدمان رژه می‌رفتم، و دورو برم پر بود از زن‌هايی كه روبان‌های سرخ و سفيد و آبی به خودشان آويزان كرده بودند. آن موقع هم هنوز گوشی در كار نبود. سر و صدای مارش و هورا كشيدن هم‌وطنان امريكايی كله‌ام را پر كرده بود، همه فكر و ذكرم اين بود كه چه خوب كه برگشته‌ام خانه. خوش‌حال بودم كه باز می‌توانم شكلات اسنيكرز بخرم، كارهای ساده ای را بكنم كه جزو نعمت هایی است كه خداوند به ما امريكايی‌ها عطا كرده. وقتی خانم لاورن را توی لباس قرمزش ديدم عين ديوانه‌ها دست تكان دادم. خانم لاورن جيمی كوچولو را گذاشته بود روی دوشش، و جيمی داشت يك پرچم كوچك امريكا را تكان می‌داد؛ يك بادكنك قرمز هم توی آن يكی دستش بود. از آن روزهای آفتابی و باصفای مديسن بود؛ بس كه قشنگ بود احساس رستگاری به آدم دست می‌داد، آن روز يكی از بهترين روزهای عمرم بود ـ بين مردم وطنم، شهرم. آن هم، با يك دنيا عشق. آخر می‌دانيد قربان، ته همه حرف‌ها و همه كارها فقط عشق می‌ماند، عشق. قبول نداريد؟

اما آن شب، بعد از رژه و اين حرف‌ها، وقتی به خانه رفتيم جيمی خوابيد من تو خواب ماچش كردم و رفتم به اتاق خواب، همين كه خانم لاورن پيرهنم را در آورد و چشمش افتاد به گوش، هر چه خورده بود بالا آورد و پس افتاد. اين‌جا بود كه دوباره ياد گوش افتادم قربان، و حالی‌ام شد كه نه، ديگر خواب و خيال نيست. اين گوش راستكی بود، قربان. خانم لاورن وسط استفراغ خودش دراز به دراز افتاده بود. رفتم جلو آينه و زل زدم به دنده دوم پهلوی چپم و ديدم كه بله، گوشه رسما يك گوش درست وحسابی شده.

چند روز بعد به بيمارستان وی. ای رفتيم و دكتر دونارد چيزی به من گفت كه من خودم در تمام اين مدت بهش اعتقاد داشتم: من هيچی‌ام نبود. گفت اين يك گوش بی‌خطر است و هيچ ربطی به خدمتم در عربستان سعودی ندارد. اين را هم گفت كه شايد دچار عوارض استرس بعد از جنگ شده‌ام و گفت برايم چند تا كپسول ضد افسردگی می نویسد. خانم لاورن تا اين حرف را شنيد، خيلی جوش آورد ـ حتما ديده‌ايد زن جماعت گاهی وقت‌ها چه‌طوری جوش می‌آورد - و بنا كرد صندلی‌ها و دفتر دستك دكتر دونارد را پرت و پلا كردن و جيغ زدن كه: «اگه هيچی‌اش نيست پس اون چه كوفتيه؟ اون چيز لعنتی از كدوم گوری پيداش شده؟ يا نكنه می‌خوای به من بگی شوهرم عجيب الخلقه بوده، هان؟ وقتی رفت جنگ خليج فارس اين گوش رو شيكمش نبود، ولی حالا كه برگشته روشيكمشه. اون وقت تو داری به من می‌گی هيچی‌اش نيست؟عرض كردم كه، حسابی جوش آورده بود، قربان. من هم با هر يك كلمه‌ای كه می‌گفت، هيجان زده‌تر می‌شدم، و نمی‌دانستم اين همه هيجان را چه كارش كنم قربان. همين جور هی بالا پايين می‌پريدم، هول ورم داشته بود و عصبی شده بودم، اما آخر سر دكتر دونارد يك آمپولی به خانم لاورن زد كه يكهو از تك و تا انداختش، و برگشتنا توی ماشين، صدا از هيچ كدام‌مان در نیامد.

آن شب خانه خيلی ساكت بود، البته جز موقعی كه صدای هق هق خانم لاورن از توی دستشويی آمد، و بعد ترش، وقتی نصف شب خانه را روی سرش گذاشت. من يكهو از خواب پريدم و ديدم آمده بالاسرم و هوار می‌كشد كه «آش‌خور مفلوك بدبخت! صدام بمب ميكروبی انداخته رو سرت! من خودم تو سی‌ان‌ان ديدم. اون گوشه هم واسه همين روشيكمت دراومده بينوا! دولت محل سگ هم به تو نمی‌ذاره. دوست عزيزت جورج بوش هم محل سگ به تو نمی‌ذاره. تو براش هيچی نيستی جز يه نوكر دست به سينه! فردا صبح اول وقت زنگ می‌زنی به يك وكيل، می‌خوام به ديوان عالی كشور شكايت كنم! حاليت شد؟» خب قربان، من خوب می‌دانستم كه او توی وضع سختی است، منظورم هيجانی است كه برگشتنم به خانه برايش ايجاد كرده بود. می‌دانيد، بازگشت به خانه برای همسران سربازها سختی‌های خاصی به‌دنبال دارد، و من نمی‌خواستم اعصابش بيشتر به هم بريزد. برای همين بهش گفتم «چشم عزيزم. قول می‌دم همين كه خونه درختی جيمی رو ساختم يه وكيل بگيرم

ولی خب، معلوم است كه هرگز دست به چنين كاری نزدم.

در عوض بهترين خانه درختی را كه می‌توانيد فكرش را بكنيد برای جيمی ساختم. يك نردبان طنابی گذاشتم كه می‌شد بالا و پايين بكشی‌اش. يك تراس كوچك ساختم، به ميله‌هاش ضد زنگ زدم و يك دوربين پايه‌دار روی آن گذاشتم. يك آشپزخانه نقلی درست كردم، با اجاق و توالت سر دستی. يك ژنراتور برقی هم گذاشتم كه خانه برق هم داشته باشد. آخر سر هم تلويزيون و راديو دو موج را بردم. دلم خواست جيمی بهترين چيزها را داشته باشد، تازه، اين كارها سرم را گرم می‌كرد و فكرم از خيلی چيزها آزاد می‌شد.

واقعيت قضيه اين بود كه گوش اصلا برای من مهم نبود و غصه‌ام می‌شد وقتی می‌ديدم خانم لارون نمی‌تواند مرا همان جور كه هستم دوست بدارد. بعدش هم، كم‌كم به خاطر دردسرهايی كه پشت سرهم درست می‌كرد كفری می‌شدم. اصلا يك گوش كمتر و بيشتر چه فرقی می‌كند قربان؟ به من كه آزاری نداشت. يعنی می‌خواهم بگويم، اگر تصادفا دستم بهش می‌خورد، یا زخم ای، چيزی می‌شد، خب بله، انگار کنید يك تكه ذغال گر گرفته افتاده باشد رو پوستتان. گر می‌گرفتم. تا يك تكه‌يخ روش نمی‌گذاشتم ساكت نمی‌شد، اما سوای اين ها، كلا دردسری نداشت. سوء برداشت نشود قربان؛ اگر به خودم بود، ترجيح می‌دادم گوشی در كار نباشد، اما خب در مجموع چندان چيز مهمی هم نبود. می‌دانيد، اصلا دوست داشتم به اين گوش به چشم يك گل نگاه كنم. يك گل آفتابگردان كه روی تنم شكوفه كرده بود و باز می‌شد. های مردم! به خدا سربازها با وضع خيلی خراب‌تر از من برمی‌گردند خانه ـ بی‌دست، بی‌پا، بی‌دندان، بی‌چشم. بابا، مردم جنازه‌شان به خانه می‌رسد. اصلا آدم فكرش را كه می‌كند، می‌بيند من عوض اين كه چيزی را از دست بدهم، تازه يك چيزی هم گيرم آمده. یک جورهایی يك چيزی برنده شده ام. همه‌اش زور می‌زدم اين را به خانم لاورن حالی كنم.

تا اين‌كه حدود يك هفته پيش، همین طوری بیخودی نصفه شب از خواب پريدم و چشمم افتاد به خانم لاورن كه سرش را فرو كرده بود توی بالش و خوابش برده بود. زير نور مهتاب، یکهو ديدم وسط موهای پشت كله‌اش يك چيز ريز برق می‌زند. توی خواب و بيداری با خودم گفتم اين ديگر چيست ولی قبل از اين‌كه بفهمم چی به چی و كی به كی است، چشمم رو هم افتاد و برگشتم به سرزمين روياها. شب بعد هم درست همين اتفاق افتاد. از خواب پريدم و بی‌هوا چرخيدم طرف خانم لاورن و دوباره همان چيز براق را لای موهای پشت كله‌اش ديدم. با خودم می‌گويم كاش آن شب هم خوابم برده بود؛ با آن همه خستگی بايد همين‌كار را می‌كردم. منتها به جايش بلند شدم رفتن جلو و موهای خانم لاورن را پس زدم كه بهتر ببينم.

چند لحظه‌ای طول كشيد تا بفهمم دارم به چی نگاه می‌كنم. يك دندان بود. يك دندان سفيد براق، يا در واقع چند تا دندان؛ دقيق دقيق‌اش دو رديف دندان توی يك دهن راستكی با لب و همه چی. دستم را بردم جلو به لب بالايی دست زدم. نرم بود، قربان. واقعا نرم. يك دهن راستكی پشت كله خانم لاورن! زبانی از توش درآمد و آنجای لبش را كه من دست زده بودم ليس زد. بعدش دهن گفت: «سلام، لاورنقربان، من را می‌گوييد، خشكم زد. دهن گفت «هی رفيق، چی شده؟» صداش مردانه ولی جيغ جيغو و ريز بود؛ من از لحن حرف زدنش خوشم نيامد. برای همين ازش پرسيدم معلوم هست پشت كله ی زن من چه غلطی می‌كنی، و اصلا می‌دانی داری با كی حرف می‌زنی؟ دهن گفت «دارم با تو حرف می‌زنم ديگه، لاورن. تو... اصلا ببينم، منو مسخره كرده‌ای؟ پاشو لاورن، خوب بازی‌ت گرفته. انگار نمی‌دانی كی هستی، هان؟ سلام، اسم من لاورنه، ولی نمی‌دونم كی‌ام؟ هی لاورن، خيال می‌كنی خانم لاورن منو پشت كله‌اش ببينه، چيكار می‌كنه، هان؟ به نظر تو، می‌آد دندونای منو هم مسواك كنه، لاورن؟ آخه می‌دونی، من خيلی اهل بهداشت دهان و دندان هستم. وقتی يك دست دندون مرواری خوشگل مث دندونای من داشته باشی، حاضری هر كاری بكنی تا سلامت نيگرشون داریدهنه لب‌هاش را باز كرد و ردیف دندان‌اش را نشانم داد، و بايد اعتراف كنم كه قشنگ بود. گفت «بدك نيست، هان؟»

ديگر داشتم از كوره در می‌رفتم؛ همين را به دهن گفتم و اين را هم گفتم كه برای خودش بهتر است كه زود جواب سوال اولم را بدهد و بگويد پشت كله ی خانم من چه غلطی می‌كند. دهن برگشت گفت «بابا بی‌خيال، لاورن، چه خبرته؟ من واسه خاطر تو اين‌جا‌م. واسه اين‌كه رفتی سعودی و كويت و عراق و مبارزه كردی، لاورن. نكنه يه چيزايی رو درست نگرفته‌ام هان؟ چطور نمی‌دونی؟! بهتره پاشی لاورن. پاشو خود تو جمع كناين جا بود كه فهميدم اين دهن پشت كله خانم لاورن دارد مثل چی دروغ می‌گويد. یک دروغگوی بزرگ. همين را برگشتم بهش گفتم. دهنه گفت «لاورن! رفيق قديمی من، آخه دروغم كجا بودخب، من چه كاری از دستم بر می‌آمد قربان؟ می‌خواهم بگويم خودتان را جای من بگذاريد؛ اگر نصفه شب بلند شويد ببينيد پس کله بانو باربارا بوش يك دهن در آمده، چه كار می‌كنيد؟ يك چيز برايم حتمی بود: كاری را كه می‌خواستم بكنم، از دستم بر نمی‌آمد، و آن مشت كوبيدن تو دهن اين دهن بود، چون اين كار تقريبا مساوی بود با مشت كوبيدن تو كله خانم لاورن. برای همين پا شدم يك تكه چسب كاغذی چسباندم در دهنه، و تخت گرفتم خوابيدم.

فردا صبح چه قشقرقی به پا شد، بماند. وقتی بيدار شدم ديدم خانم لاورن جلوی آينه قدی وایستاده و با دست‌هاش زور می‌زند چيزی را از صورتش بكند. هی خودش را اين ور و آن ور می‌كرد، و من يك لحظه به خيالم رسيد كه دارد لال بازی می‌كند و يك تكه از هنرنمايی‌اش اين است كه می‌خواهد صورتش را از سرش جدا كند. بعد چشمم بازتر شد و همه چیز دستم آمد: شب قبل، توی خواب و بيداری، چسب را به دهن خانم لاورن زده بودم. خانم لاورن تندی به طرف من چرخيد. چشم هاش جوری بود كه يك آن به خود گفتم اوه اوه، چه حرفه‌هايی دارد به من می‌زند، و ديدم همچين بد هم نيست كه دهنش چسب خورده. البته اين فكر زياد طول نكشيد چون بلافاصله يك قوطی كرم «داو» را پرت كرد به طرفم كه يكراست خورد توی ملاجم و مرا ولو كرد توی رختخواب. چشم‌هام داشت سیاهیی می‌رفت و از وسط سیاهی ديدم خانم لاورن سشوارش را گرفته بالای سرش و دارد می آید طرف من. با خودم گفتم من نمی‌خواهم اين‌جوری بميرم. در همين احوالات جيمی كوچولو آمد تو اتاق. دور خودش پتو پيچيده بود، چشم‌هاش را ماليد و گفت: «بابايی؟ بابايی؟ چی‌شده؟» ما، يعنی من و خانم لاورن، برگشتيم طرف پسر كوچولومان؛ من با ديدن جيمی، بی‌هوا گفتم «يا خداجيمی كوچولو همه صورتش طبيعی بود جز يك جاش: دماغ نداشت. صورتش صاف صاف بود، عين يك تكه نان. سوراخ دماغی هم در كار نبود. جيمی كوچولوی نازنين من دماغ نداشت.

قربان، شما را به جان هر كس كه دوست داريد، خيال بد نكنيد. ببنيد من حتی وقتی ديدم خانم لاورن جيمی و چمدانش را از در خانه می‌برد بيرون، موضع خودم را حفظ كردم؛ دقيقا همان موضع خود جنابعالی که می گویید: در جنگ خليج فارس صدام حسين از سلاح‌های ميكروبی استفاده نكرد. اگر توی اين دنيا از يك چيز بدم بيايد، آن چيز، آدم نق نقو است. قربان، من از اين سربازهای مشهور به رزمندگان طوفان صحرا بدم می‌آيد كه مدام از سر درد و ريزش مو نك و نال می‌كنند و حرف عوارض جنگ خليج را پیش می‌کشند. مثل اين سرجوخه هيل، كه خانه اش آخر خيابان خودمان است. سرجوخه هیل نمی‌تواند راه برود و هر جا بخواهد برود مجبور است روی اسكيت بورد بنشیند. صورت این هیل پر از جوش‌های چركی است. می‌آيد خانه من و يك بند به دولت ايالات متحده بد و بيراه نثار می کند. چند روز پيش هم آمده بود و می‌خواست مجبورم كند يك دادخواست امضا كنم، چون چند هفته پيش يك اشتباه بزرگ كردم و تو حال مستی، گوش را نشانش دادم. هيل وقتی گوش را ديد، سرش را بلند كرد و بروبر نگاهم كرد. گفت «لاورن، اين‌قدر کله شقی نکن. تو اين قضيه ما همه با هميم. حق تو نیست که این بلا سرت بیاد. یه كم به فكر جيمی كوچولو باشمن اين بالا بودم، توی خانه درختی جيمی. ( الان هم موقتا همين جا زندگی می‌كنم.) هيل آن پايين وسط حياط ايستاده بود و داشت يك تكه كاغذ را بالا سرش تكان تكان می‌داد. شعار تايپی روی كاغذ از آن بالا خوانده می‌شد: «شما نفت می‌خواستيد، ما نفت برايتان آورديم. حالا به ما كمك كنيدمن هم در كمال خونسردی هفت تيرم را به طرفش نشانه رفتم و گفتم «به نفعته ديگه اسم پسر منو نياری، هيل. اصلا بهتره ديگه فكرشم نكنی

همان موقع بود كه فكر پرواز به سرم زد. وقتی هيل با اسكيتش از حياط رفت بيرون و سرازير شد توی کوچه، خم شدم نگاهش كنم، كه يكهو سرم گيج رفت و از بالای درخت پرت شدم پايين. با پشت آمدم زمين. اولش فكر كردم فلج شده‌ام چون نمی‌توانستم دست و پام را تكان بدهم. بعد به گمانم از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، ستاره‌ها در آسمان شب چشمك می‌زدند، و يك برگه از دادخواست هيل هم روی سينه‌ام بود. ماجرا مال چهار روز پيش است. بالاخره خودم را بالا كشيدم و از آن به بعد از اين‌جا تكان نخورده‌ام. پشتم دارد مرا می‌كشد، اما وقتی قوز می‌كنم دردش كمتر می‌شود. الان هم همين‌طوری نشسته‌ام: مچاله و قوز كرده. و حالا با اين همه پرنده دور و برم، فكری افتاده تو سرم: با خودم می‌گويم نكند پشت‌دردم به خاطر افتادنم نباشد؛ نكند پشتم دارد بال در می‌آورد؛ مثل وقتی كه لثه آدم، قبل دندان در آوردن، درد می گیرد. می‌دانيد، به اين نتيجه رسيده‌ام كه آرزوی محالی نيست. حالا كه آدم می‌تواند گوش و دهن در بياورد، چرا نتواند يك جفت بال در بياورد. اگر بال داشته باشم، پرواز می‌كنم سمت خانه مادر زنم در سياتل. می‌دانم اگر خانم لاورن چشمش به من بيفتد كه با بال‌های تازه‌ام توی آسمان پرواز می‌كنم، قيد ماجرای گوش و دهن و دماغ را می‌زند. اصلا كدام زنی است كه به مردی بالدار نه بگويد؟‌ برای همين است كه صبح به صبح به پشتم دست می‌زنم ببينم بال‌ها در آمده‌اند يا نه. هنوز در نيامده‌اند و من فكر كنم كم‌كم دارد دير می‌شود.

برای همين است كه می‌خواهم ببينم می‌شود يك لطفی در حق اين دوست قديمی بكنيد و برای خانم لاورن يك يادداشت كوتاه بفرستيد و بهش بگوييد اجازه دارد به خانه‌اش برگردد تا ما دوباره يك خانواده تمام عيار بشويم. می‌دانم زندگی ما بی‌مشكل و دردسر هم نبوده، اما هیچ مشكلی در مقابل عشقی كه به همديگر داريم، به چشم نمی‌آيد. می شود لطف كنيد و بهش بگوييد به من افتخار می‌كنيد. بهش بگوييد لاورن با غرور به مملكتش خدمت كرده. بهش بگوييد من پیغام داده ام برگردد تا كم‌كم حالم خوب شود. متاسفانه ديگر حرف مرا گوش نمی‌كند قربان. تازگی ها اصلا جواب مرا هم نمی‌دهد. آخرين باری كه به خانه مادرش زنگ زدم، او آن دهن دوميش را گرفت دم گوشی. دهنه هم گفت: «ای به گور پدرت، چرا بی خیال نمی شی؟ چرا حالیت نمی شه، لاورن؟» من هم گوشی را گذاشتم چون حاضر نبودم همان جا بنشينم و اراجیف آن دهن حرامزاده‌ی دروغگو را بشنوم.

واقعا ممنون شما خواهم بود اگر قبول زحمت كنيد، اين نامه‌ای را كه گفتم بنويسيد و به آدرس واشنگتن، سياتل، خيابان بنگال، پلاك 381 ارسال كنيد، قربان. اين آدرس منزل مادر خانم من است. اين‌طوری شايد من بتوانم دوباره به زندگی عادی‌ام برگردم. می‌خواهم عرض كنم، اگر مرد خانواده‌اش را از دست بدهد، برايش چی می‌ماند؟ دلم برای جيمی تنگ شده؛ برای اين‌كه بگذارمش روی دوشم و باهاش دايناسوربازی كنم. الان تنها همدم من پرنده‌هايی هستند كه اين بالا روی اين درخت، لانه كرده‌اند.

زمستان دارد سر می‌رسد و برگ‌ها می‌ريزند. به زودی همین پرنده‌ها هم از اين‌جا می‌روند. می‌دانم كه شما درك می‌كنيد، قربان. و می‌دانم كه خانم لاورن به حرف شما گوش می‌دهد. لطفا گرم‌ترين سلام‌های مرا به بانو باربارا بوش و جورج برسانيد. بله، ‌قربان، به آن‌ها بفرماييد من سلام می‌رسانم و همواره به يادشان هستم.

و همچون هميشه: خدمت تحت امر شما برای من افتخار بزرگی است،‌ قربان.

سمپرفيلدز

سرجوخه جیمز لاورن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 10:9  توسط علی  | 

به زودی می آییم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 12:15  توسط علی  |