شعر.کیوان قنبری
« مرثيه »
تنها سنگها گريستند ،
روزي كه زمين ،
عريان ،
در آغوش زمان
جان داد
و سنگها ،
تنها به خاطر بنفشه ها ماندند
هر چند زيستن ،
جايي كه نام انسان نماد بود ،
معني نداشت
تنها ستاره ها نگريستند
وقتي كه زندگي
به بندگي
آتش گرفت
و ستاره ها ، چشم از علفزار بر نداشتند،
هر چند ،
انسان اگر به چشم مي آمد ،
تصوير مي شكست
. . . و بعد ،
عُمري انسان بنفشه ها را چيد
و بر عَلَفها لَگد گذاشت ،
و سنگ و ستاره
هيچ نگفتند ! . . . .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند شعر دیگر از همین شاعر را از اینجا بخوانید...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 4:5  توسط علی
|
