تبليغاتX
هنگامه - زمین سوخته... «حسین منزوی»

هنگامه

ادبی

زمین سوخته... «حسین منزوی»

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

زخمی ام، زخمی سراپا میشناسیدم؟

چند روز پیش به ناگاه دوباره به یادش افتادم. با یکی از دوستانم داشتیم بحث میکردیم نمی دانم چگونه به منزوی رسیدیم... راستش، خیلی وقت بود که احساس میکردم وابسته اشعارش شده ام... همیشه ساده گی مرا به سمت خود کشانده است ... داشتم به این فکر میکردم که چگونه می شود که یک انسان، یک شاعر و یک ... اینگونه به ناگاه می رود و تنها دل کسانی میلرزد که او را میشناختند و البته این تعداد زیاد هم نیست. کسی که عمری در انزوای خودش زیست و در انزوای خویش جانباخت. گاهی اوقات واقعا ما موجودات بی رحمی می شویم، مخصوصا آنگاه که خودمان در یک طرف و انسانی دیگر در طرف دیگر معامله باشد.

هرگز از یادم نمی رود، دو سال پیش زمانی که دنبال گزینه ای برای برگزاری همایش میگشتم به حوزه هنری (؟!!!!!) رفتیم . خیلی جالب بود هرکس خود را وارسته ترین انسانها می دانست و مستحق ترینشان . هنوز در ذهنم مانده که زمانی که نام منزوی را برای این برنامه مطرح کردم ، با چه دشنامهایی همراهش کردند...خوب یادم هست ... ای کاش اینان لااقل نام محلی که در آن فعالیت می کنند را حفظ می کردند... اما نمی دانم چه شده که دوباره، تمام نظرها به سوی او برگشته است... ای کاش قصه همیشگی مرده پرستی مان را تمام کنیم ... حسین منزوی دیگر نیست اما همچنان بر بال اشعارش حتی رهوارتر از قبل به جلو می رود...

  مرگ حسین منزوی به معنای پایان او و پایان دوران شاعری اش نیست که منزوی در جادوی تصاویرش و در شور غزل هایش همواره زنده خواهد بود . زندگی برای او همچون اسلاف و اخلافش در سرزمین بلا خیز ایران ، به کابوس هولناکی می مانست و شاید این پایان یک رنج باشد که می گوید : ا

 شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناحت

تو مشکلی و هرگزت آسان کسی نشناخت

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت

در فقر زیستن شاید یکی از تبعات بی تردید نوشتن است و نصیب منزوی بیش از این حرفها بود .   ا

غزل های منزوی بی تردید یکی از فصول درخشان تغزل و شعر عاشقانه ی فارسی ست  و او بی تردید از قله های غزل فارسی و غزل معاصر به شمار می آید : ا

حاصل جمع آب و تن تو ضرب در وقت تن شستن تو

هرسه منهای پیراهن تو ، برکه را کرده حالی به حالی

اما نگاه منزوی تنها به تغزل های عاشقانه معطوف نمی شد که گاه رنگ خون می گرفت و از ظلم سخن می گفت : ا

شتک زده ست به خورشید خون بسیاران

بر آسمان که شنیده ست از زمین باران

مجموعه های منزوی از آغاز آن که حنجره ی زخمی تغزل ,و با عشق در حوالی فاجعه نام داشتند تا مجموعه های آخر مانند : با سیاوش از آتش و از کهربا و کافور و ... در قالب غزل مجموعه های بی نظیری هستند و بسیاری از  جوانان ایران در سرودن غزل روی شانه های او ایستادند . ا

منزوی داستان زندگی خود را همیشه تلخ در غزل هایش می آورد :ا

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری

که هر دو باورمان زآغاز به یک دگر نرسیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

منزوی خوب می دانست که ما چگونه در آرزوی پریدن همیشه به بافتن قفس مشغول و دچاریم و خوب می دانست چگونه باید قفس را به سمت پریدن درید . منزوی پرید و پروازش تنها گریه را برای ما باقی گذاشت .ا

از این غربت ، دلتنگ ترین فریادم را به سوی او می کشم ومی دانم آرزوی  لمس دوباره ی دستهایش را پیش از آخرین وداع ، تا همیشه آرزوی عبثی خواهد بود . نمی دانم در این  لحظات چه می نویسم و برای چه می نویسم که این تنها یک گریه است و گریه ها قانونی دارند .

امیدوارم در قسمتهای بعد بتوانم مطالبی بیشتر از او بنویسم...

 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید از من

زمین سوخته ام ناامید و بی برکت

که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز

در انتظار نفسهای دیگرید از من؟

خزان به قیمت جان جار می زنید اما

بهار را به پشیزی نمی خرید از من

خدا ز نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس

در آن سپیده چه معجونی آفرید از من

شما هر آینه آئینه اید و من همه آه

عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست

شما که قاصد صد شانه بر سرید ازمن

*

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من

شما که با غم من آشناترید از من

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 13:16  توسط علی  |