تبليغاتX
هنگامه - شعر.جواد مجابی. سایت سخن

هنگامه

ادبی

شعر.جواد مجابی. سایت سخن

جواد مجابی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن‌چه مي‌خوانيد شعري است از دفتر چاپ‌نشده‌ي «خاطرات ماربي‌يا» كه حاصل آوارگي در اقاليم غربت است. بعد دو تكه از مجموعه تمثيل‌هاي نو را نقل مي‌كنم از كتاب «روايت عور» كه اين هم چاپ نشده و كوششي است در طنز نو و داستانك‌هاي امروزين كه نيم‌نگاهي به سنت تمثيل‌هاي ادبي هزارساله‌مان دارد.

ج.م.

من و « وايداس »

جواد مجابي

هر روز صبح چشم من به تو مي‌افتد

وقتي كه پيش پاي ستبرت غلتي مي‌زنم

آفتاب كم‌رنگ "بارنت" بيدارم كرده

تا بدانم اين روز دير شده، چندشنبه‌ي كدامين سال است.

از زير قطارهاي كندروي جنوب بيرونت كشيدند.

يافتيمت لا به لاي خرت و پرت‌هاي ايستگاه

من و "وايداس"

انباردار تاس طعنه‌زنان:

«اصلا" به كارتون نمياد

بي‌خود اين طرفا اومدين

تير حماله اين تراورسا»

اما وايداس ترا ساخت

همان كه من مي‌خواستم

با چه روزهاي عرق‌ريز و چند بطري ودكا.

رنگ قهوه‌اي جسمت با رگه‌هاي قير و ناخوشي زرد

دوام آورده دست در دست فولاد

زير دود و بخار و گرما و شتاب.

هزاران هزار مسافر از فراز سرت

گذشته‌اند با سرعت

نديده‌اند ترا بر خاك

اما وزن يكايك آن‌ها سينه‌ات را

از رفتار بي‌گذشت

كرده چاك چاك.

چه خيال‌ها نشت كرد در تو چكه چكه با روغن ريزي

عشق‌ها، بيماري‌ها در پوستت رگه دواند با حشرات صحرا

زمستان يخ‌پاره‌ها پايت را سوخت از فلج سرما

اندامت ترك خورد از تابش تند و از كندي شبي كه خنك بايد مي‌شد.

در آن دو خط موازي

كدام‌يك آينده بود، بگو

كه فرقي نمي‌ديدش حافظه‌ي خاك با خط ماضي.

پوست زبرت پيرترك، ترك برداشت

ثانيه به ثانيه

از فصل‌ها، عبورها، بوها، نورها

مي‌خوانم اگر نگاه كنم

كودتاها، جنگ‌ها، اعتصاب‌ها و دربه‌دري‌ها را

دقيق‌تر كه شوم

نگران بودي از همان بيابان

در لحظه لحظه جنون جهان

بر ما و عصر ما

در نقشه‌اي كه بر دواير دلت حك مي‌شد

جا به جا مي‌گرديد

رودخانه با گورخانه‌ها

دست‌ها و دشت‌ها و كارخانه‌ها و زرادخانه‌ها

بمب‌ها و باران‌هاي اسيدي دور و برت باريدند

روح صبور جنگل سبز من

چرا تحمل كردي بيش از اين، چرا؟

رها كردندت به انبار دريابار

همان‌جا كه پيدايت كرديم سال 2000

چه قدر شكيبا ماندي

تا تكه تكه شوي با اره‌ي دو دم روسي

شكل نهايي بيابي از نيش تيشه‌ي فولاد انگليسي

بارها با نفت درياي شمال پاك شوي رنگ بگيري آرام از روغن جلاي مشرق

چيزي شوي كه هيچ تصور نمي‌كرد آن نهال

كه بنشيند قبراق در اتاق كنار تلويزيون و كتاب

و شركت كند چون عضو خانواده

در تمامي خلوت‌ها و مهماني‌ها، حتا گريه‌ها

در متن سال‌هايي

كه خانواده گرداگردش رو به پيري گذاشته بود.

سايه‌ي ابري عبور مي‌كند بر سطح آوندهاي صبورت

اين ابر از دو قرن پيش جنگل "شروود" مي‌آيد شايد

از جايي كه قامت سبزت هنوز در هوا خالي مانده

سايه از قطارهاي باري حمل چوب مي‌گذرد

از قطار پرمسافر خواب و بيدار جنوب

سايه از دو قرن خاطره مردگان هنوز زنده

و زندگان همواره مرده مي‌گذرد.

سايه‌ها گاهي هواي ديدار يا كه وداعي دارند.

حالا مي‌گويي

نشسته‌اي در يك خيابان

خيلي دورتر از آن خانه

بخشيده‌اندت به شهرداري

با پلاك يادگار به سينه.

پيرزن مي‌آيد

غبار از بازويت پاك مي‌كند

اين غبار منم

كه به ديدارت آمده‌ام.

به پايت مي‌نشينم و مي‌بينم

كه پايه‌هايت ديگر لق شده

صد سال بيشتر گذشته، از وقتي كه خانه‌ي ما را ترك كرده‌اي.

به وايداس گفتم

محكم بساز براي يك عمر

پرسيد عمر كي؟

عمرت چنان دراز شد كه حوصله‌ي جنگل هم از آن سر مي‌رود.

برايم بگو

از آن‌ها كه شب يا روزي در آغوشت

در آغوش يكديگر گرم شدند

از پيرمردي كه پيپ و كلاهش را فراموش كرد

از كودكي كه كتاب و توپش را

از درختي كه ميوه‌هاي تابستان و پنجه‌هاي خزانش را

بر سينه‌ي تو.

برايم از آواره‌اي بگو

كه نامي را با حروف نامأنوس

بر بازويت خال‌كوبي كرد به نيش چاقو.

چه نژادها بر تو تكيه داده‌اند كنج اين خيابان

زير بلوط كهن

گفتي روزي اين درخت خرفت اين‌جا نبود

علف‌ها مي‌رستند و زرد مي‌شدند و باز مي‌روييدند دور و برت

نشسته بودي با پلاك اهدايي منتظرمستان

به زاويه‌اي متروك در حياط پشت كافه

سال‌هاي ديگر خيابان نزديك‌تر شد با چراغ راهنمايش

حالا اين بلوط با گنجشگان و سينه‌سرخ‌ها.

پيرزن كالسكه را نزديك‌تر مي‌آورد

نوازش‌كنان نوه‌اش را

نوزاد خيره مي‌شود نه به مادربزرگ

تنها به تو

مبهوت در بودگيت

رنگ و رنج فرسودگيت

به تو كه ديگر نه سطوت دارد اندامت

نه قهوه‌اي نازنين آن روزهايمان هستن

شكلي به رنگ خاك و خاكستر شده‌اي.

نوه اما فغان برداشته، فغان خيابان را برداشته.

پيرزال مهاجر مي‌گويد:

آرام باش

چقدر گريه مي‌كني

چه بچه‌ي بدي شده‌اي امروز

وايداس؟

23 اكتبر 2003 / لندن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:43  توسط علی  |